X
تبلیغات
This is for you

  

  

خدایا؛ اون عشق بزرگی که من دنبالش بودم


اون اتفاق عظیمی که مطمئن بودم باید بیاُفته تا زندگیم


زیر و رو بشه


...


...


...


...

 

 تو بودی... 

 

  

[ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ] [ 13:50 ] [ moslem ] [ ]

مرا ببین!.. می بینی؟

مبادا کـِ زیر بغض هایم خیس شوی!


مرا ببین!




می بینی؟


مَــن برایت چـتر آورده ام


همان رنگی کـِ میـ دانم دوسـتش داری


سیــاه..


سیاه تر از چشم های خسته ام


کـِ دیگر روزهای متعددی است رنگشان پریده...

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 23:19 ] [ moslem ] [ ]


[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 18:50 ] [ moslem ] [ ]


[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 20:28 ] [ moslem ] [ ]

عصر فاطمیه

سالهاست


از میان کوچه های کربلا، نجف، دمشق،


بی صدا عبور می کنی


زخمهای کهنه را مرور می کنی


عصرهای پنج شنبه بی گمان


دل به خلوت مدینه می زنی


آه ای غریبه ای که نسبتت به مادری عزیز می رسد


عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟


نغمه مستشار نظامی

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 11:5 ] [ moslem ] [ ]

وقتی که من بچه بودم ..

وقتی که من بچه بودم

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که من بچه بودم

خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد

و اشک‌های درشتش از پشت عینک

با قرآن می‌آمیخت


آه.. آن روزهای رنگین


آه.. آن روزهای کوتاه


آه.. آن فاصله های کوتاه


وقتی که من بچه بودم

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خواب‌ناکت سرشار باشد



آن روزها


وقتی که من بچه بودم


غم بود


اما


کم بود ...

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 23:16 ] [ moslem ] [ ]

هوای حوصله ابریست..

 

پائیز بود،

پائیز ۷۴،

آن اتاقک کوچک ۲-۳ متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ای واقع در خیابان۱۴ امیر آباد،

دکتر بود،خسرو بود و من بودم،

شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب،تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان.حدود ۲ ماه و چند شب در هفته.

"مهربانی"باید متولد می شد.

مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ.

فکر اولیه از دکتر بود.دکتر دارینوش،انتخاب هم کرده بود،هم مرا ،هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را.

شعرها را وسط گذاشته بودم،هرچه داشتم.

دو هفته ای طول کشید.دکتر انتخاب کرده بود،همه ی انتخاب ها پسند من هم بود،جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط از هوایش فاصله گرفته بودم،نمی خواستم.اما دکتر اصرار داشت،این اصرار و انکار،به داوری خسرو رسید، در یکی از همان شب ها،در همان اتاقک پاگرد خانه ی خیابان ۱۴ امیر آباد،خسرو سر در سکوت،برای خودش خواند. سپس سر برداشت،با همان لبخند دلنشین،نگاهی به دکتر و نگاهی به من،

این بار با صدای بلند خواند:

 

 

 

زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

              تا رود آفتاب بشوید

                                    دلتنگی مرا

 زیبا

هنوز عشق

                 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                         در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                   یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

                              من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

                                   بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                        بچرخانم

                                 بر حول این مدار

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

                                           آغاز کن مرا

 

محمدرضا عبدالملکیان

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 14:51 ] [ moslem ] [ ]

تو چه مـی دانی از حالم!؟

 بد عادت شده اند.......


 آخـر.. بس کـِ می بارند


تنبیـهشان هم کـِ می کنم بــِه ندیدنت  


باز از گوشه ی پلـک هایم فرار می کنند و خودشان را به عکســهایت می رسانند


آنچنان در آغوشت می گیرند کـِ دلـم برایشان می سوزد


طفـلکی ها دلتنگ می شوند


آخر تو کـِ نمی دانی


زوزه های دلتنگی چگونه تا مغز استخوان نفوذ می کند


باید دلتنگ باشی تا بدانی حالم را وقتی کـِ می گویم: 


حالِ من خوب است.. 


یا..  بهترم





 

اصلا تو چه می دانی کـِ باور می کنی دروغ های هنوزم را..!!

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 21:18 ] [ moslem ] [ ]

ممنونم که پاره‌ای از زندگی من شده ای

آدمها برای یک مقصود،


یک دوره خاص


یا برای همیشه پا به زندگی شما می‌گذارند.


وقتی بدانید که کدام یک هستند، خواهید دانست که برای آن فرد چه باید بکنید.


وقتی شخصی به خاطر مقصودی به زندگی شما می‌آید،


معمولاً برای آن است که نیازی را که بیانداشته‌اید برآورده سازد


آنها آمده‌اند که به شما برای حل مشکلی کمک کنند،راهنما و حامی شما باشند


و یا به  لحاظ جسمی، احساسی و معنوی یاریتان رسانند.


آنها فرستادگان خدا به نظر می‌رسند و واقعاً هم هستند.


بنابراین آنها به دلیل نیازی که داشته‌اید نزد شماهستند.


سپس بدون این که گناهی از شما سر زده باشد و در زمانی که فکرش را نمی کنید


این شخص به شما چیزی خواهد گفت یا کاری خواهد کرد که رابطه به پایان برسد،


گاهی آنها می‌میرند، گاهی می‌روند.


گاهی به گونه‌ای غیرمعقول عمل می کنند و مجبورتان می کنند جبهه‌گیری کنید.


آنچه باید دریابیم این است که ما به آرزویمان رسیده‌ایم. کار آنها انجام شده است.


دعایی که به سوی آسمان روانه کرده بودید پاسخ داده شده و اینک موقع حرکت است.


بعضی افراد برای یک دوره خاص به زندگی شما می آیند


چرا که نوبت شماست که مشارکت کنید رشد کنید و یاد بگیرید.


آنها آرامش به شما هدیه می‌کنند و شما را می‌خندانند.


ممکن است چیزهایی یادتان دهند که پیش از آن هرگز انجام نداده‌اید.


معمولاً شادی باورنکردنی به شما می‌بخشند،باورش کنید این واقعی است،


اما فقط برای یک فصل ودوره خاص.


روابط همیشگی به شما درسهایی برای تمام زندگی می‌دهند.


چیزهایی که بر اساس آن باید بنیان احساسیِ محکمی بسازید.


کار شما پذیرش درس است.


به او عشق بورزید و آنچه را یاد گرفته‌اید در سایر روابطتان و مراحل زندگیتان به کار گیرید.


به این دلیل است که می‌گویند عشق کور است اما دوستی دارای بینش است.


ممنونم که پاره‌ای از زندگی من شده‌ای،


چه برای انجام یک مقصود، یا یک دوره، یا برای همیشه...


[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 2:11 ] [ moslem ] [ ]

نه اینکه بی تو نخندم..

نه اینکه بی تو نخندم


نه،


اما به خدا تمام این خنده های خامِ


به یک تبسم کوتاه اَت نمی ارزند

...

نه اینکه بی تو نخندم

 

،نه


اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم

 

تمام خطوطِ این خنده های خواب آلود


با رگبار گریه های شبانه

 

از رخساره ی خسته و خیسم


پاک می شوند

[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 1:25 ] [ moslem ] [ ]

[ یکشنبه هفدهم آذر 1392 ] [ 23:6 ] [ moslem ] [ ]

نداشتنِ تو

دردناک ترین آرزو


از میان تمامی آرزوها


نخواستنِ تو در نداشتنِ توست.


و کاش گریزی بود از عمقِ وحشت آورِ این درد


که در تخیلِ عشق


رسیدن چه بروزِ محالی دارد


و در سلوکِ عشق


چه ناعادلانه ‌ست


بودن..


و غریبانه بودن


و چه غم انگیز


شهوت بی‌ امانِ انگشتانِ من


برای نوازش تلخی‌ دستانِ تو



[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 ] [ 19:51 ] [ moslem ] [ ]

مـن.. این روزها

این روزها بیشتر به تو فکر می کنم که همیشه عاشقت بودم..

 

باور کنی یا نکنی دوست داشتنت از سر دلسوزی نیست.

 

این کـِ به پژمردگی محکومی و از بی برگی لبریز پس سزاوار ترحمی، نه! این طور نیست..

 

تو را دوست می دارم برای عاشقانه هایی که از تو خاطره می شوند.

 

برای باران های حاصل خیزت اگرچه غمگین است

 

ولی جایگزین مناسبی ست برای حذف سمفونی مضحک و بی کلام لفظ.

 

وگرنه من کـِ پیش از آمدنِ تو دلم را میان بید و پروانه ها جاگذاشتم

 

اما تو فصل طلایی کتاب زندگی هستی

 

پس تو را ورق نمی زنم که می خواهم روی صفحه ات پاییزی تصور کنم، بـی غم

 

که هر بارانش بوی خاطره می دهد


بوی عشق


بوی زندگی


[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 9:56 ] [ moslem ] [ ]

"نیلوفرِ آبـی بودن"

 

ما در گردبادی از زخم زند‌گی می‌کنیم
و وزنه‌های حقیقت به پای رؤیاهامان زنجیر شده‌اند
اما زندگی آدامسی نیست که با بی‌مزه شدن
بتوانیم بر سنگ‌فرش خیابان تـُفش کنیم
!
ما موظف به نیلوفرِ آبی بودنیم
چه در مُردآبِ لجن بسته،
چه در آب‌نمای یک پارک
...
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت، جهان را ویران خواهد کرد
...
به تو دروغ نمی‌گویم،
من همان‌طور که به قله‌ها می‌اندیشم
در حال فرو رفتنم
...
اما با دوست داشتن تو
رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم
بر شانه‌های خود
!

 

 

 

 

یغما گلرویی

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 9:53 ] [ moslem ] [ ]

باید باشی تا شاعر باشم

به تو که می اندیشم
شاعر می شوم
فروغ نمی شوم
اما فروغ را می فهمم
حس قشنگ فروغ بودن
درد شیرین عاشق بودن
باید باشی تا شاعر باشم
حضور حس تو اما لیاقت می خواهد !
شاید فروغ رنج داشت
تا فروغ شود
شاید..

 

[ سه شنبه دوم مهر 1392 ] [ 19:50 ] [ moslem ] [ ]

متولد پاییز

همین که متولد پاییزم کافی است که همیشه دلم خزانی باشد و چشمانم بارانی!

کمرم  زیر پای تنهایی خش خش می کند

و قلبم کم کم زرد مي شود

من نماد پاییزم

همین که رنگ رخسارم را ببینی ، راز درونم را می فهمی :

تنهایی ام را

غربتم را

اندوهم را


پاییز رنگ برگهایش را از چهره ی من به استعاره گرفته است .

و هنگامی که باران می بارد احساس می کنم پاییز هم به خزان من اندوه می خورد و تنهایی ام را می گرید.

پاییز سرشار  از حسرت است :

- حسرت برگهایی که غریبانه  زرد می شوند و می ریزند تا کودکی صدای خرد شدنشان را به نظاره بنشیند .

- حسرت گنجشگکانی که آوازشان در نهیب باد گم می شود .

و من از همین پاییز می آیم

مرا پاییزی نبین که پشت سر بهار و تابستان را دارد


مرا پاییزی ببین که به سوی زمستان می رود . . .


                                                 
[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 15:38 ] [ moslem ] [ ]

مرا به سمت دلتنگی مکشان..

کنار دلم

صبورانه که می نشینی،

دست هایم را به تمامیتِ تو می گشایم

دست در دست تو باشد،

پاییز هم سبز می شود!!

مرا به سمت دلتنگی مکشان!

اینجا نسیم بوی تورا دارد

اگر دیدی بارانی بارید

از برخورد ابرها نیست

از تلاقی دل و دیده ی من است!!
[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 15:24 ] [ moslem ] [ ]

آنقدر دوستت دارم

که هرچه بخواهی همان را بخواهم!

اگر بروی شادم! اگر بمانی شادتر ..!

تو را شادتر می خواهم

با من یا    بی من..
[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 15:8 ] [ moslem ] [ ]

من خودم را دوستــ دارم

همیشه به تو فکر میکنم...
اصلا فکر هم که نکنم تو خود منی...
تمام فکر من....
به تو که می اندیشم....
نه.. به خودم که می اندیشم....
معنای من!
"تو"خیلی وقت است فرار کرده است..
من خودم را دوست دارم..

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 14:44 ] [ moslem ] [ ]

 

می دانم برگشتی نیست..

 

و

 

می دانم هیچکس هیچوقت جانشینت نمی شود

 

خاصیت عشق همین است..

 

که نیستی..

 

نیستم

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 8:41 ] [ moslem ] [ ]

 

اِسکارلِـت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .

 
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.....

                                                                           

 

  قسمتی از رمان برباد رفته - اثر مارگارِت میچل

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 13:31 ] [ moslem ] [ ]

روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید


یادت باشد


کارِ ناتمامی نداشته باشی !


یادت باشد


حرفهای آخرت را به خودت و همه گفته باشی !


فکرِ برگشتن به روزهای قبل از بوسیدنم را از سَرَت بیرون کن !


تو


در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری


که شباهتی به خیابان های شهر ندارد !


با تردید ،


بی تردید ،


کم می آوری ..

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 13:28 ] [ moslem ] [ ]

 

      

هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟! که در ظلمت سکوت


در غربت حجیم فقدان آن خلوص


دریچه ی چشمانم در انتظار چرخیدن دری است ،


شعور روشنایی صبح ، تنها امید امتداد تاریک و سرد شبی است ،


دگر چه گویم ؟


دلم سخت بیقرار کسی است

 

 

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 13:19 ] [ moslem ] [ ]

نمی‌توانم فراموشت کنم

تو

 

 تمام تنهایی هایم را از من گرفته ای

 

 زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

 

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

 

نمی‌خواهم که فراموشت کنم

 

تپه‌های خشکیده

 

از پله‌های تو بالا می‌آیند

 

تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

 

ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد

 

تا تصحیحش کند

 

...

 

نمی‌توانم فراموشت کنم

 


 

  شمس لنگرودی                                                                     
[ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ] [ 12:1 ] [ moslem ] [ ]

هرگز نخواستم..

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم...        باور کن

 

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ، کودکانه ، ساده و  روستایی

 

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

 

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم

 

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم،مه آلود و غمناک.. با پنجره های تاریک و مسدود. 


                                                    

                                                                                                    

                                                                                                        نون الف

[ شنبه یکم تیر 1392 ] [ 19:41 ] [ moslem ] [ ]

حرف هــای نــگفته

یاد واژه هایِ تازه که می افتم

 

دلَم می گیرَد

 

وقتی تو نیستی ،

 

دلــــــــــــــم

 

برای تمام حرف هایی که

 

با هم نمیــزنـیم تنــــــگ است ...!

[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 23:15 ] [ moslem ] [ ]

روزی خواهـد آمـد..!


 


                                        روزی خواهـد آمـد کـِـ  ـهمه بدانند

نگــاهـم دروغ نبـــــود...

                   صـادقانـه عاشقتــ کــرد.

 

 

M....N           


 

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 12:23 ] [ moslem ] [ ]

[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 15:59 ] [ moslem ] [ ]

و عشق.. صدای فـاصله هاست

چرا گرفته دلت، مثل اینکه تنهایی!
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق


و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی.
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
                                               
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
                                                
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست...

 

 

                    

[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 15:43 ] [ moslem ] [ ]

صفحه ی کهنه ی یادداشت های من.

..

صبح دوشنبه روز میلاد منه،


اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه


آخ اگه بارون بزنه...

                                                         

                                                              قسمتی از شعر هفته خاکستری ..     شهیار قنبری 

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 12:11 ] [ moslem ] [ ]